تبليغاتX
شاید فلسفه 2

شاید فلسفه 2

چند وقت قبل تر می گفتند اگر کسی در خانه شما را زد و گفت گدا است حرفش را باور نکنید

چون او پنج واحد ساختمان دارد

 

چند وقت پیش رفته بودم بانک پول بگیرم اطلاعیه ای از طرف فرمانده آگاهی در نیروی انتظامی بود که در آن گفته بود اگر کسی به سراغ شما آمد و گفت که مامور نیروی انتظامی هستم و می خوام شما را

بازجویی کنم حتی اگر کارت نشان داد هم باز به او اعتماد نکنید و سریعا از دست او فرار کنید

 

چند روز پیش هم که برای دوستانم افلاین گذاشتم که آگر کسی به موبایل شما زنگ زد و

گفت از طرف مخابرات می خواهد خط شما را آزمایش کند دکمه 90# را بزنید سریعا مکالمه را قطع کنید چون او می خواهد از اعتبار خط شما سو استفاده کند و زنگ بزند

 

یک ماه بعد می خوانیم که اگر کسی از طرف اداره برق و یا آب آمد تا کنتور شما را بخواند در را برایش باز نکنید چون او دزد است

 

دو ماه بعد اگر کسی به کوچه شما آمد و گفت سیب زمینی ،گوجه ،خیار خونه دار و بچه دار

حرفش را باور نکنید چون گوجه هایش مسموم است و می خواهد شما را بیمار کند

 

سه ماه بعد سوار ماشین کسی نشوید و کسی را در ماشین خود سوار نکنید چون خطرناک است

 

چهار ماه بعد اگر گشت 110 را دیدید فورا پا به فرار بگذارید چون بعید نیست یک عده دزد و گانگستر ماسین را دزدیده باشند

 

پنج ماه بعد شهر در دست دزدان و گانگسترهاست از خانه بیرون نروید به خرید های تلفنی هم اعتماد نکنید

در ضمن آب آشامیدنی نیز مسموم شده مواظب باشید

 

شش ماه بعد اوه اوه اوه  شما هنوز زنده اید؟ چطور بدون غذا  دوام آوردید؟البته تا هفتاد روز مثل بابیسانز می توانید روزه بگیرید

 

نکته اخلاقی دیگر کسی گنجی را نمی شناسد چون همه بابیسانز شده اند

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 17:24  توسط روح الله آمدی  | 

رئیس جمهوری که جواب گلوله را با گلوله داد

روزی شهردای که قبلا رفتگر بود با دیدن جاروی رفتگری یاد گذشته خودش افتاد و هوس کرد به رفتگر پیری کمک کند
بنابراین جارو را از دست رفتگر گرفت و شروع کرد کوچه ای را جارو کردن
تقریبا کوچه تمام شده بود که کاملا بدنش گرم شد و هوس کرد خیابان را کامل جارو کند ،چون مدتها بود که جارو نکرده بود و دلش برای جارو کردن لک زده بود
اما کار به اینجا خاتمه نیافت
حدس بزنید چه شد؟
او مثل بولدزر خیابانها رو جارو می کرد و اصلا خسته نمی شد ،
همه مردم محو تماشای شهردار شدند و برایش کف زدند
او خوشش آمد و تقریبا تمام پایتخت را جارو زد البته ببخشید شمال شهر را نرسید که جارو کند چون خیلی دور بود و برای جارو کردن آنجا از ماشین استفاده می کردند ،البته صدای جارو کردن او در کل کشور پیچید
مردم او را دوست داشتند ، او هم کاندیدای ریاست جمهوری شد
حدس بزنید چه شد؟
او رئیس جمهور شد البته شمال شهر به او رای ندادند یادتان هست که گفتم او نرسید شمال شهر را جارو کند
اما رای آورد رئیس جمهور شد و به تمام آرزوهایش رسید تقریبا به همه جای کشورش سفر کرد
و همینطور به تمام کشورهایی که او را راه می دادند

او حتی لباس تیم ملی را پوشید و یکدست فوتبال بازی کرد چون همیشه دوست داشت فوتبالیست شود

او معروف شد و هر شهری می رفت به مردم امضا میداد

او به دوغ خوردن علاقه فراوانی داشت قبل از خواب دوغ می خورد و تلوتلو خوران به رختخواب می رفت

او هر کاری دوست داشت می کرد ، و فکر کنم خیلی خوشبخت بود

اما دیگر هیچ تفریحی برایش باقی نمانده بود و حسابی حوصله اش سر رفت
زنگ زد به دوستش و گریه کنان پرسید که چیکار کند ،دنبال یک تفریح تازه بود

دوستش به او گفت چطور است بریم و چند تا کارگر را از کار اخراج کنیم
او گفت مطمئنی حال میدهد؟
دوستش گفت : آره بدبخت ها گریه و التماس می کنند ،خیلی حال میده

او رفت به دفتر شهرداری تا به چند رفتگر بگوید شما اخراج هستید ،

یکی از رفته گران که وارد اتاق شد بلافاصله او را شناخت و گفت : من تو را می شناسم تو قبلا رفتگر بودی ،او کاملا از یادش رفته بود که رفته گر است
گفت : نه من رفتگر نیستم من رئیس جمهور هستم
اما وقتی چشمش به جاروی رفته گر افتاد حس غریبی به او دست داد
واقعا نمی دانست که رفته گر است یا رئیس جمهور؟

سرش را با ناراحتی پایین انداخت و از شهرداری بیرون آمد
نمی دانست به کجا باید برود خورشید داشت غروب می کرد و او قدم زنان در خیابانها گم شد

و کسی دیگر او را ندید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 0:46  توسط روح الله آمدی  |